اسكندر بيگ تركمان
452
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
به طرف خراسان آوردند و حكم شد كه طوايف قزلباش از اطراف و جوانب بعزم يساق خراسان باردوى كيهان پوى آمده در چمن بسطام بمعسكر ظفر فرجام ملحق گردند از امراء و اعيان گيلان مير عباس و طالش كولى و كيا جلال الدين محمد و جمعى ديگر در اين سفر خير اثر مرافقت موكب همايون اختيار نمودند و رايات نصرت آيات از راه ييلاقات لار و فيروز كوه در حركت آمده چمن بسطام مضرب سرادقات اقبال گشت و قريب يك ماه در آن مكان جهة اجتماع عساكر نصرت نشان توقف واقع شد . در اين سال ميانهء نور محمد خان بن ابوالمحمد خان والى مرو شاهجان و حاجى محمد خان پادشاه خوارزم كه با يكديگر قرابت قريبه دارند كلفت و نزاع پديد آمده حاجى محمد خان ولايت نسا و درون و با غباد را از تصرف نور محمد خان بيرون آورده بمعتمدان سپرده بود و چون نور محمد خان تاب مقاومت او نداشت التجاء بعبداللّه خان برده به او توسل جست و از او التماس نمود كه هر گاه درون و نسا را از تصرف حاجم خان بيرون آورده به او سپارد الكاء مرو كه بچهارجو و بخارا قريب است پيشكش او باشد و عبداللّه خان كه هميشه آرزوى ولايت مرو داشت اين معنى را فوزى عظيم دانسته بعزم [ 307 ] ايجاب ملتمس نور محمد خان و تصرف نمودن مرو از جيحون عبور نموده بحدود مرو آمد نور محمد خان سفاهت و بيعقلى كرده از غايت تعلق كه بنسا و درون داشت قبل از آنكه مطلب او بسعى عبد اللّه خان بحصول او انجامد مرو را پيشكش كرده بوده به تصرف گماشتگان عبداللّه خان داد و او مرو را استحكام داده يك دو منزل پيش آمد . در اين اثناء آوازهء توجه رايات همايون شاهى به او رسيد و از طرف خوارزم نيز خبر آمد كه حاجى محمد خان كه با حضرت اعلى شاهى ظل اللهى دوستى ميورزد عزيمت اين طرف دارد عبداللّه خان كه مطلب خود را به آسانى بفعل آورده ولايت مرو را متصرف شده بود اين اخبار را بهانهء مراجعت خود ساخته بنور محمد خان گفت كه هر گاه بمحاصرهء قلعه مشغول شويم يحتمل كه مدت محاصره به امتداد كشد و اين است كه پادشاه قزلباش و والى خوارزم بعزم محاربهء اينجانب از دو طرف در حركت آمدند و ما باستعداد محاربهء ايشان نيامدهايم در اين سال ما را مهلت ده كه به طرف بخارا مراجعت نموده سال ديگر باستعداد تمام آمده نسا و درون را گرفته به تو سپاريم نور - محمد خان را به اين سخن تسلى داده طبل رحيل كوفته متوجه بخارا شد عبدالمؤمن خان عزم گرفتن نور محمد خان كرده بود و او مستشعر گشته بيرخصت از اردوى عبداللّه خان جدا شده بابيورد آمد نامهء عبدالمؤمن خان بشاه عباس و جواب او عبد المؤمن خان از پدرش جدا شده و از راه قراپالچق بخراسان آمد و شنيد كه موكب همايون شاهى ظل اللهى در بسطام نزول اجلال دارد در نيشابور توقف نموده رقعهء مختصر بىآداب نوشته مصحوب پياده مجهولى فرستاده بود . ما حصل كلام آنكه ميانهء پادشاهان يا صحلست يا جنگ و ما هر دو شق را آمادهايم اگر آن حضرت رضا بمصالحه داشته باشند خراسان را بما گذاشته بعراق روند و بنوعى كه در ازمنه سابقه ميانهء حسن پادشاه تركمان پادشاه عراق و آذربايجان و سلطان حسين ميرزا بايقرا پادشاه بلخ و خراسان صلح واقع شده بود همان قاعده را مرعى دارند و اگر ارادهء حرب دارند پيشتر تشريف آورند كه فتح و نصرت از جانب خداى تعالى است و كمى و زيادتى لشكر را دخلى نيست چون خبر آمدن عبدالمؤمن خان بولايت نيشابور بسمع همايون رسيده قبل از ورود رقعهء مذكور از